loading...
پایگاه آموزشی تفریحی کمپنا
milad بازدید : 3850 دوشنبه 06 خرداد 1392 نظرات (3)

رمان:باورم کن

نوشته:aram-anid

فصل ۱

خلاصه داستان:

«آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه. به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا" دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و .....»

"مامان ... مامان...
آنید با قیافه ی آشفته و در هم در حالی که مقنه اش و کج روی سرش گذاشته بود از اتاق بیرون اومد .
مامان جون پدر و مادرت جوراب من و پیدا کن به خدا دیرم شده الانه که بابا جیغ بکشه .
مامان : آخه دختر من 100 بار بهت نگفتم وسایلتو سر جاش بذار که راحت بتونی پیداش کنی .آخه چقدر سر به هوایی من الان جورابتو از کجا پیدا کنم آخه .
آنید از گردن مادرش آویزان شد و چشمهاش و ریز کرد و با التماس و صدای بغض کرده گفت : مامان جون قربونت برم از الان گوش میکنم و مرتب میشم این یه بارو برام پیدا کن ماشینم رفت .
مادر که دلش به حال دخترک سوخته بود با لحنی ملایم تر گفت :خوب حالا خودتو لوس نکن دستتم از دور گردنم باز کن که خفه شدم . تو جا جورابی دیدی ؟
آنید با صدایی که کمی شرمساری در آن احساس می شد خیلی آرام گفت: دیدم اما جورابه تمیز نبود همش کثیف بود .
مادر سریع به طرف آنید برگشت و با عصبانیت گفت : بازم جورابات و کثیف گذاشتی اونجا مگه بهت نمیگم بشورشون حداقل بده من بندازم تو ماشین الان من از کجا جوراب تمیز پیدا کنم شلخته خانم .
سری از روی تاسف تکان داد و در حالی که به سمت اتاق آنید می رفت زیر لب غرولند کرد .
مامان : آخه من به این دختر چی بگم من نمیدونم اونجا چه جوری زندگی میکنه یعنی دوستاش چه جوری تحملش میکنن با این کاراش یه لحظه آروم و قرار نداره وسایلشم که همه جا پخشه اخه اینم شد زندگی من نمیدونم.
مادر همچنان که با دقت تو کشوی لباسها دنبال جوراب تمیز میگشت زیر لب یه چیزهایی زمزمه می کرد که آنید نمی تونست همه رو بشنوه .
به چارچوب در تکیه داده بود و با سری کج و پایی که از استرس به شدت تکان میخورد با بی قراری گاهی به ساعت و گاهی به مادر که در حال تلاش و کنکاش بود نگاه میکرد . 4 دقیقه گذشته بود و در این مدت پدر 40 مرتبه صداش کرده بود .
آنید : مامان ترو خدا بابا الان قاطی میکنه ها n بار صدام کرد .
مادر که از تلاش و تمرکز زیاد اخم کرده بود یه دفعه لبخند پت و پهنی زد و با پیروزی سرش و بلند کرد و دستشو بالا آورد و گفت : بفرما پیداش کردم . بیا زود بپوش که الان جیغ بابات در میاد.
آنید جیغ کوتاهی کشید و به سمت مادرش دوید و با خوشحالی جوراب و از دستش قاپید و بوسه ای کوتاه و اجمالی رو گونه ی مادرش نشوند . سر پا جوراب و پاش کرد و مقنه اش و صاف کرد و با سرعت کیفش و بر داشت و به سمت در دویید .
مادر هم دنبالش راه افتاد . کنار در حیاط آنید برگشت و مادرش و بغل کرد و بوسید و خداحافظی کرد . مادر: خداحافظ . مواظب خودت باش رسیدی زنگ بزن .
آنید: باشه . هستم . بوس بوس . خداحافظ.
سوار ماشین شد . پدر ماشین و روشن کرد و راه افتاد .
پدر : آنید داشتی چی کار میکردی که انقدر طولش دادی میترسم ماشین رفته باشه اونوقت جا میمونی و باید تا ماشینن بعدی صبر کنی بلیطتم باطل میشه .
آنید : وای بابا نگو خدا نکنه . حالا نمی تونی یکم گاز بدی دیر شد فردا صبح کلاس دارم .می خواستم بچه ها رو زودتر ببینم .
پدر : حالا حرص نخور میرسیم .تو که سه ماه ندیدیشون یه امروزم روش.
10 دقیقه ی بعد ترمینال بودن و ماشین هنوز حرکت نکرده بود . پسری که کمک راننده بود با صدای بلند فریاد میزد .خانم کیان مسافر تهران ساعت 9 لطفا" سوار شن . خانم کیان .
تندی خودش و به اتوبوس رسوند و گفت : بله آقا من کیان هستم .
بلیطش و به پسر داد .
پسر : به خانم یه بارکی نمی یومدی . کل اتوبوس 10 دقیقه ست منتظر شماست .زود باشید ساکتون و تحویل بدید تا حرکت کنیم .
آنید برگشت و به پدرش نگاه کرد پدر ساک اون و به راننده داده بود تا تو بار بزاره . اومد و با عجله با آنید روبوسی و سفارش کرد و براش آرزوی موفقیت کرد .
آنید به سرعت سوار اتوبوس شد و تو جاش نشست . از پنجره ی اتوبوس پدرش و دید که کنار ماشین ایستاده و براش دست تکون می ده .اونم دستی به نشانه ی خداحافظی برای پدرش تکون داد و آروم تو جاش نشست . هدفون و از کیفش در آورد و مشغول گوش کردن به آهنگ شد .
آنید سفر با اتوبوس و دوست داشت و تنها دلیلش هم این بود که تو اتوبوس هر بار فیلم جدیدی پخش میشد و نصفی از راه و بدون اینکه بفهمی طی میکرد .
آنید به فیلم دیدن علاقه ی زیادی داشت همین طور کتاب خوندن و خیلی دوست داشت . عاشق ماجرا جویی بود . آنید فرزند دوم از یک خانواده ی پنج نفری بود یک خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خودش داشت .
خواهرش آنیتا ازدواج کرده بود و یک دختر کوچولوی ناز مامانی به اسم عسل داشت . دلش برای آنیتا تنگ شده بود دلش برای اون کوچولوی معصوم با اون نگاه مهربون و لبخند شیرین پر میکشید آنقدر عجله داشت که حتی نتونسته بود عسل و که خوابیده بود ببوسد و ازش خداحافظی کنه . آنید تو یکی از شهر های شمالی زندگی میکرد و خودش دانشجوی مهندسی کشاورزی تو کرج بود .
با صدای کمک راننده که میگفت : خانم ها آقایون بفرمایید رسیدیم . از خواب بیدار شد و تازه متوجه شد که همه ی راه و خواب بود . کش و قوسی به بدنش داد و با چالاکی از جا پرید و کوله و پشتش انداخت و از اتوبوس پیاده شد . بعد از تحویل گرفتن وسایلش ماشین گرفت و خودش و به خوابگاه رسون .
خوابگاه و دوست داشت اگر چه ترجیح میداد خودش خانه ای جدا داشته باشه که تنهایی تو اون زندگی کند اما پدر مخالف بود و میگفت زندگی تو خوابگاه امنیت بیشتری داره . اما در هر حال خوابگاه و زندگی چند نفری تو یه اتاق لطف خودش و داشت .
پشت در اتاقشان رسید به کفشهای پشت در نگاه کرد همه ی بچه ها بودن نفسی تازه کرد . تندی در و باز کرد و با صدای بلند سلام کرد .
بچه ها که غافلگیر شده بودن جیغ زنان از جا پریدن .
مریم : وای آنید دیوونه تویی مردم از ترس هنوز نیومده مثل سگ میای واق واق میکنی نصفه جون شدم .آخه تو کی می خوای مثل آدمیزاد رفتار کنی.
آنید که نیشش تا بناگوش باز بود با شیطنت گفت : هیچ وقت مریم خانم .نمیدونی چه حالی میده رو سر شما خراب شدن .
همون طور که میخندید و با دست به قیافه ی مریم و مهسا و درسا و الناز اشاره میکرد و گفت : وای خدا شما چه بانمک شدین یه نگاه به خودتون بندازید انگار روح دیدید .
بچه ها نگاهی به هم کردن و یه دفعه هر 4 نفر منفجر شدن . وقتی حسابی خندیدن مهسا گفت: چقدر دیر اومدی . خره نگفتی دلمون واسه دیونه بازیهات تنگ میشه .
آنید : مرسی خانم های محترم به خاطر این همه لطف و محبتی که نسبت به ممن ابراز میکنید درسا جان الناز خانم شما نمی خواید به من محبت کنید 4 تا چیزم شما بار من کنید که از محبت سرشار بشم .
الناز به طرفش رفت و سفت بغلش کرد و گفت : وای آنید سه ماهه ندیدیمت کلی دلمون برات تنگ شده بود چرا دیر اومدی آخه .
آنید : آخه دلم نمیومد از مامان اینا و عسل فسقلی جدا بشم .انقده ناز شده که اگه ببینینش دلتون میخواد قورتش بدید . خاله فداش بشه .
درسا : خوش به حالت کاش منم خواهر زاده داشتم . همچین ازش تعریف میکنی که آدم دلش غش میره واسش.
صحبت در مورد تابستان و تعطیلات گل انداخته بود و کسی کوتاه نمیومد . می خواستن تو اولین روز دیدار همه ی خبر ها رو به هم منتقل کنند . این طوری شد که تا سه صبح بیدار موندن و فردا صبحش دیر از خواب بیدار شدن و به کلاسهای صبح نرسیدن.

دو هفته ای از شروع کلاسها گذشته بود و همه چی به خوبی پیش میرفت . آخر یکی از کلاسها یکی از اساتید گفت : مهندسای ما با اینکه اطلاعاتشون خوبه اما قدرت عمل خوبی ندارند . این به خاطر اینه که کارای عملیشون فقط درحد دانشگاست و درسا رو فقط در حد مزرعه های آزمایشی انجام میدن واطلاعاتشون و فقط در همین محدوده امتحان میکنن . بیشتر چیزایی که شما میدونید تئوریه . کارای عملیتون خیلی ضعیفه .
یکی از دانشجو ها دستی بلند کرد و بعد از اجازه گرفتن از استاد گفت: ببخشید استاد ما باید چی کار کنیم ؟ اینجا شهری نیست که بشه زمین خالی پیدا کرد و یا کلا" زمین کشاورزی زیاد توش نیست . زمینای دانشگا ه هم فقط برای درسها استفاده میشه نمی زارن دانشجو بدون اینکه درس عملی داشته باشه ازش استفاده کنه.
استاد: مشکل همین جاست .کمبود زمین . دانشجو هم انقدر همت نداره که دنبال زمین بره . اگه بخواید یاد بگیرید اطراف شهر باغ هایی هست که بتونید با اجازه ی صاحباش رو کار باغ نظارت داشته باشید این جوری هم از اطلاعات و تجربه باغدار میتونید استفاده کنید هم این که معلومات خودتون و محک بزنید و ببینید چند مرده حلاجید.
بعد از تموم شدن کلاس بچه ها مشغول جمع کردن وسایلشون بودن . همهمه ی زیادی هم به پا شده بود . مهسا نگاهی به آنید کرد و وقتی اون رو تو فکر دید تلنگری بهش زد و پرسید : خانم شنا بلدی یه وقت غرق نشی؟
آنید با حرف مهسا به خودش اومد و با لبخند گفت : بله که شنا بلدم مگه میشه بچه ی دریا شنا بلد نباشه خانم .
مهسا: پاشو بریم بیرون یه چایی بخوریم . حالا به چی فکر میکردی که از دنیا غافل شده بودی؟
آنید درحالیکه وسایلش را جمع میکرد جواب داد : به حرفای استاد . راست میگه اگه بتونیم یه زمین یا باغ گیر بیاریم روش کار کنیم عالی میشه .
مهسا: البته که عالی میشه ولی میشه بگی این زمین و از کجا باید پیدا کنیم ؟ به اینم توجه کن که ما دختریم و نمیتونیم بریم خارج از شهر چون هم خطرناکه هم ماشین نداریم هم اینکه کار باغ معلوم نیست تا کی طول بکشه ممکنه شب بشه که اینم باز خطرناکه اونم شب.
آنید با شیطنت گفت : خوب این که کاری نداره یه دوست پسر مایه دار پیدا میکنیم که ماشین توپ داشته باشه بعد مجبورش میکنیم که همچون یک آژانس ما رو ببره باغ و کشیک وایسه کارمون که تموم شد ما رو برگردونه .
مهسا : اه فکر خوبیه اما اگه شب شد می خوای چی کار کنی؟ اونم تو باغ و خارج از شهر ؟
آنید : خوب چه بهتر شب تو باغ با یه پسر مامان ایول چه معرکه ای میشه .
آنید در حین ادای این جملات لبخندی به لب و نگاهی به دوردست داشت و دست هاش و مثل کسی که میخواد دعا کنه تو هم گره کرد و انگار داره به منظره ای که توصیف کرده نگاه میکنه و بسیار خوشنوده.
مهسا در حالی که از خنده روده بر شده بود با جزوه هایی که تو دستش بود به سر آنید کوبید و گفت : برو بابا دیوونه نگا چه ذوقی هم کرده .
آنید که با ضربه ی مهسا از خیالات خارج شده بود لب به دندون گرفت و همون طور که سعی میکرد قیافه ای ناراحت به خودش بگیره چشم و ابرویی تکون داد و پشت چشمی نازک کرد و با چشمهای ریز شده نگاهی به اطراف انداخت و گفت : مهسا خانم خجالت بکش این کارای قبیح چیه وسط دانشگاه انجام میدی حالا ملت میبینن و چهار تا آدمم که خاطرمون و میخوان فکر میکنن تخته هامون کمه دیگه سراغمون نمیان . همینه دیگه ترشیدی.
مهسا : دیونه اینا چیه میگی از کی تا حالا تو به فکر آبرو و نظر مردمی؟ خانم یادت رفته انگار این منم که هر وقت عشقم کشید رو جدول راه میرم یا میرم کنار جوب جلو ملت سنگ پرت میکنم تو آب یا وقتی یه چیزی یادم میاد وسط دانشگاه جیغ میکشم و با هیجان تعریف میکنم .
اگه یه آدم تو دنیا باشه که واسه حرف مردم ترم خورد نکنه اون آدمه تویی.جدی هیچ وقت ندیدم که کاری که انجام میدی حتی یک درصدم به حرفی که ممکنه با این کارت پشتت بگن اهمیت بدی.
آنید : بس که خرم مهسا جون همینه که منم رو دست ننه ام موندم و کسی من و نمیگیره. اما جدی من وقتی یه کاری برام توجیه شده باشه دیگه اهمیت نمیدم بقیه چی راجبش فکر کنن.
مهسا : آره من تویه دیونه رو میشناسم هنوز یادم نرفته اون روز که عملیات داشتیم و تو وقتی رفتی از جوب آب بگیری پات لیز خوردو تا زانو رفتی تو آب گل آلود اما به روی خودت نیاوردی به خنده ی دخترا و پسرام توجهی نکردی از کسی هم کمک نگرفتی خودت اومدی بیرون و یکم گل شلوارتو پاک کردی و دوباره مشغول آب گرفتن شدی و همه ی زمینتو آب دادی. حتی تا غروب با همون لباس موندی دانشگاه و سر همه کلاساتم رفتیو اصلا" هم به بچه هایی که بهت میخندیدن و مسخرت میکردن کاری نداشتی .
هر کی هم ازت میپرسید راستشو میگفتی که افتادی تو جوب.
آنید : خوب به نظر تو باید چی کار میکردم؟به خاطر لباسم از کلاسام میزدم ؟یا به خاطر کسایی که منتظرن از یکی یه سوتی بگیرن تا شب پشتش حرف بزنن خودم و ناراحت کنم و از کار و زندگی بیفتم ؟ اگرم دیدی افتادم تو جوب و نخندیدم به خاطر این بود که اگه من میخندیدم بقیه پرو تر میشدن و هی به اراجیف گفتنشون ادامه می دادن. بی خیال آدم باید زندگی کنه نه اینکه به خاطر دیگران از زندگیش بگذره . بعدشم بده من یکم ملت و شاد کنم ؟ بزار یکم دلشون باز شه . ببینم تو با چایت کیکم میخوری؟

مهسا تو محوطه ی دانشگاه در حال قدم زدن بود . نیم ساعتی تا شروع کلاسش مونده بود از صبح آنید و ندیده بود . به دورو بر نگاه میکرد شاید بتونه اون و پیدا کنه . این ساعت با هم کلاس داشتند . یکدفعه یکی از پشت کمرش و گرفت . مهسا از ترس جیغ کوتاهی کشید . خیلی ترسیده بود به پشت سرش نگاه کرد و صورت خندان آنید و جلوی خودش دید . با عصبانیت داد زد و گفت : دیوونه مردم از ترس.
چند تا دختر و پسر که تو اون اطراف بودن با تعجب رو برگردوندن تا ببینن کی جیغ کشیده و چرا ؟
آنید : اولا" سلام . دوما" صداتو بیار پایین الان ملت فکر میکنن من اعمال منافی عفت انجام دادم .سوما" خیلی حال میده ترو اذیت کنم . این جور که میترسی خیلی ناز میشی.
مهسا که یه کم آروم تر شده بود با دیدن لبخند گشاد آنید خودش هم به خنده افتاد .
مهسا : چته خیلی شنگولی خبری شده ؟ کبکت خروس میخونه .
آنید : بله خوشحالم .کبکمم میخونه . بالاخره فهمیدم چی کار کنم .
مهسا : چی و چی کار کنی؟
آنید: کار عملیو .
مهسا : کدوم کار عملی؟ ما که کار عملی نداشتیم ؟
آنید : اه خنگه همونی که استاد هفته ی پیش گفت . که بریم تو باغ کار کنیم که تجربمون زیاد شه .
مهسا : اون که در حد حرف بود .
بعد به ناگاه برقی تو چشمهاش پیدا شد و با هیجان گفت : ببینم بلا ... نکنه یه پسر پولدار پیدا کردی . آره ؟؟؟
آنید : نه بابا خنگه من و این کارا . اگه یارو خودش بیاد و التماس کنه و کلی هم خواهش تقاضا کنه من شاید یه نیم نگاهی بهش کردم . حالا پاشم برم بگردم دنبالش بگم ای پسر پولدار خوشتیپ که شبیه برت پیتی بیا با من دوست شو .
مهسا .: بس که خری. پس چی و فهمیدی که اینقدر ذوقشو داری.
آنید : فهمیدم کجا برم دنبال زمین .
مهسا : مثلا" کجا؟
آنید : پرستار میشم .
مهسا با دهنی باز بهش نگاه میکرد . اصلا" مطمئن نبود که آنید حالش خوب باشه . آخه اینا چه ربطی به هم داشتن ؟
آنید : چیه چرا مثل سکته زده ها شدی؟
مهسا : دارم نگاه میکنم ببینم تو سالمی یا نه . ببینم امروز سرت به جایی خورده ؟
آنید : نه چه طور مگه ؟
مهسا : آخه این دری وریا چیه به من میگی . زمین پیدا کردم میخوام پرستار بشم . آخه پرستاری چه ربطی به زمین داره؟
آنید : خوب داره دیگه . بیا بشینیم رو این نیمکت تا کامل برات تعریف کنم .
آنید به دور و برش نگاه کرد و به نزدیکترین نیمکت خالی اشاره کرد و دست مهسا رو کشید و با خودش به سمت نیمکت برد . مهسا رو روی نیمکت نشوند و خودش به صورت نیم خیز و کج کنارش نشست و بعد با هیجان شروع به توضیح دادن کرد.
آنید : ببین مگه تو نگفتی که ما دختریم نمیشه بریم باغ . شب میشه خطر داره ؟
مهسا با سر حرف او را تایید کرد.
آنید : خوب همینه دیگه من میرم پرستار میشم . اینجا ها خونه های ویلایی بزرگ زیاده . اما من که نمی تونم برم بگم ببخشید بذارید من باغبونتون بشم . میشه ؟
بدون اینکه منتظر جواب مهسا باشه نفسی تازه کرد و ادامه داد : نمیشه که یعنی اصلا" کار باغبونی یه دخترو قبول ندارن . تو این خونه ها خدمت کارم هست اما من نمی تونم به عنوان خدمتکار برم اونجا به خاطر این که این بدبختا کلی کار میکنن منم تنبلم کار نمیکنم دو روزه اخراجم میکنن.
این خونه های بزرگ مال پولدارای شهره که معمولا یه پیر زن یا پیر مرد پیرو غرغرو هم که بزرگ خاندانه اونجا زندگی میکنه و از اونجایی که بد اخلاقه بچه هاش زیاد تحملش نیکنن و چون افت داره آدم پولدار بره خانه سالمندان یه پرستار جوون با حوصله ی خوب براش میگیرن که خودشون و راحت کنن منم یه دختر خوب و خانم و مهربونم . میشم پرستار این آدم پیره . چه طوره فکر خوبیه .
مهسا یکم نگاهش کرد بعد سر آنید و تو دستهاش گرفت و این طرف و اون طرف کرد و با دقت بهش خیره شد .
آنید : چی کار میکنی دیوونه سرمو ول کن دردم اومد .
مهسا : دارم نگاه میکنم ببینم شکستگی چیزی نداشته باشی . آخه این ایده های دغیانوسی چیه تو داری. آخه خانم باهوش وقتی باغ خطر داره این خونه رفتن که دیگه آخره خطره مگه تو روزنامه نمیخونی کلی از این اتفاقای ناجور میوفته .
آنید : فکر اونجاشم کردم . اول باید بگردیم دنبال یه خونه که حیاط باغ مانندی داشته باشه . بعدم کلی خدم و حشم داشته باشن . یه آدم پیریم باشه که من ازش پرستاری کنم . بعدشم این خونه یا فرزند پسر نداشته باشه یا اگه داره پسر کوچک داشته باشه یا فقط دختر داشته باشن . قبلشم استشهاد محلی میگیریم که این خانواده سوء پیشینه نداشته باشن . بعد که خیالمون راحت شد میرم پیششون .
مهسا : اولا" یه همچین خونه ای با همچین شرایطی اصلا" پیدا نمی شه اگرم پیدا بشه شاید تورو نپسندن اگرم بپسندن دانشگاه تو چی کار میکنی اینم درست بشه بابات و چی کار میکنی مگه آقای کیان میزاره دخترش بره پرستار بشه؟
آنید یکم فکر کرد و بعد کمی مکس در حالی که تو فکر بود گفت: به بابام نمیگم . یه چند وقت کار میکنم یه چیزایی که یاد گرفتم بیخیال میشم . مهسا نگو خل شدی فقط کمکم کن باشه ؟
مهسا : تو خل شدی .

چند هفته ای بود که آنید و مهسا و درسا و الناز و مریم بسیج شده بودند تا جایی با مشخصات مورد نظر پیدا کنن که از قضا آدم پیری هم تو اون خونه زندگی کنه و نیاز به پرستار داشته باشه .
بچه ها تو اتاقشون دور هم جمع شده بودند .
درسا که پاهاش و تو دست گرفته بود و ماساژ میداد با ناله گفت : وای مامان که مردم . چه کار سختیه آخه تا کی باید ادامه بدیم ؟ چهار هفته ست داریم میگردیم اما مورد مناسب پیدا نکردیم .
الناز : من که هیچ وقت تو زندگیم اینقدر راه نرفته بودم .آنید خانم تو چی فکر کردی که خدا یه خونه باب میل تو مخصوص تو می سازه که شما برید اونجا و یاد بگیرید و مهندس شید که این جوری سفارش میدید؟
مریم با انگشتهاش حساب میکرد : خونه بزرگ باشه . باغ باشه زن و مرد پیر داشته باشه . پسر نداشته باشن . آدمای خوبی هم باشن . آخه مگه مغازست که همه چی توش پیدا بشه .
مهسا : آدم نمیتونه همه چیو با هم بخواد . چند جا تا حالا پیدا کردیم هان ؟همه یه جاشون میلنگید یا چند تا پسر بزرگ داشتن یا باغشون باغ نبود یا ازشون درست و حسابی تعریف نمی کردن . من که دیگه نمی تونم به همه جا و همه کس سپردیم از کار و زندگی بریدیم .آنید بیا و بیخیال شو بریم دنبال زندگیمون .
آنید ابرویی بالا انداخت و گفت : نه نمیشه من کوتاه ببا نیستم اونقدر می گردم تا پیدا شه اگه شما خسته شدید دیگه ادامه ندین . من از همتون ممنونم کلی به خاطر من زحمت کشیدین . مرسی .




..................................................................................





بچه ها تو اتاق نشسته بودن . مریم از مهسا پرسید : مهسا این آنید کجاست ؟ چند وقته اصلا" پیداش نیست .
درسا " آره من اصلا" نمی بینمش نه تو خوابگاه نه تو دانتشگاه .معلومه داره چی کار میکنه ؟
مهسا با ناراحتی و افسوس اهی کشید و گفت : این دختره پاک زده به کلش . هنوزم دنبال کار می گرده صبح تا شب مشغوله . من نگرانشم نکنه دیونه بشه . آخه آدم عاقل اینقدر به یه چیز گیر میده ؟
در همین حین در اتاق با شدت باز شد و آنید در آستانه ی در نمایان گشت . هیجان از چهره اش می بارید.
الناز : دیوونه تو هنوز یاد نگرفتی چه جوری بیای تو اتاق؟ بلد نیستی در بزنی همیشه باید این جوری بیای تا ما رو سکته بدی؟
آنید که خیلی شاد بود با لبخند گل و گشادی گفت : حرص نخور الناز جون من آدم بشو نیستم بعدشم اگه این کارا رو بلدم بودم الان تو حالی نیستم که بتونم آداب دان باشم .
بعد دستهاش و با تمام قدرت به هم کوبید و با شادی به هوا پرید و با صدای بلند گفت : پیداش کردم. بالاخره پیداش کردم دیدید گفتم می تونم .
مهسا : درست حرف بزن ببینم . چیو پیدا کردی؟
آنید : خونه. باغ . پرستار. کار پیداش کردم.
مریم : نه جدی پیدا کردی یا باز توهم زدی؟
آنید : نه واقعا" پیدا کردم .
درسا به طرف آنید رفت و دستش و گرفت و با خودش کشید و آورد نشوند .
درسا:خوب حالا بیا اینجا بشین بعد تعریف کن الانه که از هیجان پس بیفتی. یکم آروم باش.
الناز : بیا این لیوان آبو بخور تا بتونی حرف بزنی چرا به نفس نفس افتادی؟
آنید : از ذوقم کل راهو دوییدم .
مریم : حالا بگو چی شده که تو رو به این روز انداخته ؟
آنید : کتایون یادتونه ؟ با الناز تو یک کلاسه . من بهش گفته بودم که دنبال یه همچین خونه ای هستم اونم امروز اومد بهم گفت که خدمتکارشون یه جا رو میشناسه که یه خانم پیری توش زندگی میکنه با پرستاراشم کنار نمیاد و هر یه هفته در میون پرستار عوض میکنه . خیلی هم سختگیره . خونشونم خیلی بزرگه یه باغم دارن . ازشونم خوب تعریف میکنن یعنی میگن خیلی باکلاس و. با شخصیتن و از اون خانواده های معروفا" خلاصه این که همه چی جوره واسه من .
مهسا : یه همچین آدمی با این همه پول و دم و دستگاه مگه میشه بی کس و کار باشه ؟ حتما" یکیو داره .
آنید : منم نگفتم بی کسو کاره . کسو کارم داره منتاها اینجا نیستن بچه هاش همه شون سالهاست که تو خارج از کشور زندگی میکنن و گاه گداری تابستونا یه سری به مادرشون میزنن . این خانم هم تا وقتی حالش بهتر بود هر چند وقت یه بار میرفت پیششون اما از وقتی مریض شده دیگه نمیره و خونه نشین شده .
درسا : حالا کی میخوای بری؟
آنید : فردا میرم صحبت کنم .

تاکسی جلوی در بزرگ آهنی توقف کرد و دو دختر جوون از اون پیاده شدن .
مهسا : این خونه ست ؟ وای چه بزرگه . ببین دیواراش تا کجاست تهش اصلا" پیدا نیست .آنید فکر نمیکنی ضایست که منم باهات اومدم ؟ نمیگن این سر خر کیه با خودت آوردی؟
آنید : درسته که کتی گفته اینا آدمای مطمئنین اما من که نمیشناسمشون اومدیمو ناجور بودن من چی کار کنم ؟
مهسا : اگه ناجور بودن من چی کار میتونم بکنم ؟
آنید : ترو آوردم که تنها نباشم .دو تا آدم بهتر از یکیه .
مهسا : برای چی ؟
آنید با بدجنسی تمام لبخندی شیطانی به لب آورد و در حالی که دکمه ی زنگ را فشار می داد گفت : برای اینکه اگه خواستن بلایی سرم بیارن تورو بندازم جلو و خودم در برم .
مهسا که حسابی ترسیده بود گفت : خیلی بی معرفتی من اصلا" نمیام من دارم میرم خوابگاه اصلا" به من چه که بیام خودم و تو خطر بندازم ؟
روش و بر گردوند تا از راهی که اومده برگرده که آنید دستش و کشید و گفت : حالا که تا اینجا اومدی نمی خوای یه نگاهی به داخل خونه بندازی باید قشنگ باشه از این خونه ها که تو فیلما نشونش میدن .
مهسا که حس کنجکاویش تحریک شده بود مردد ایستاد .تو همین لحظه خانمی پرسید : بله چی کار دارید؟
آنید جلوی آیفون تصویری ایستاد و گفت : سلام خانم .من پرستارم . بهم گفتن این ساعت بیام تا با خانم صحبت کنم .
خانم: بله بفرمایید داخل .
در آهنی باز شد . دو دختر با نگرانی و کنجکاوی به داخل باغ نگاهی کردن و وارد شدن . با قیافه ای مبهوت به خانه نگاه می کردن .
آنید سوت بلندی کشید و گفت : دهه اینجارو یه باغ درست و حسابیه .
مهسا : اینجا چقدر بزرگه از کل محله ی ما بزرگتره .
دخترها مشغول سرک کشیدن به اطراف بودن که صدای پارس سگها آنها را از جا پروند .
مهسا : وای خدا مردیم الانه که اینا تیکه پارمون کنن . آنید خدا خفت کنه من و چرا کشوندی اینجا من کلی آرزو داشتم .
آنید : اه ساکت باش ببینم . بزار حواسم و جم کنم اگه آروم باشی و نشون ندی که ترسیدی سگا کاریت ندارن .
در همین حین پیره مردی از لابه لای درختها ظاهر شد . مهسا که اصلا" انتظار دیدن کسی رو نداشت از ترس جیغی کشید و خودش و پشت آنید پنهان کرد .
آنید : مهسا چته جیغ جیغو خانم این که آدمه از این چرا ترسیدی ؟ مطمئنا" نمی خواد بخوردت .
آنید به سمت پیره مرد رفت و با لبخند سلام کرد : سلام خسته نباشید . من اومدم اینجا که خانم و ببینم اگه بشه می خوام پرستار بشم . شما خیلی وقته که اینجا کار میکنید؟
پیر مرد با لبخند گفت : سلام دخترم . به سلامتی . بله من از وقتی یادم میاد واسه خانم و آقای مرحوم کار میکردم . دخترم واقعا" می خوای پرستار خانم بشی؟
آنید با سر حرفش و تایید کرد .
پیره مرد : خدا صبرت بده دخترم . خانم زن خوبیه اما از وقتی مریض شده اخلاقش خیلی عوض شدذه به همه چی گیر میده . طفلی خانم . قبل تو هم پرستارای زیادی اومدن اما نتونستن زیاد خانم و تحمل کنن . برو دخترم شاید تو صبرت بیشتر باشه و بتونی خانم و از این وضعیت خلاص کنی . خدا به همرات .
آنید : مرسی .
و دستی به نشانه ی خداحافظی برای پیره مرد تکان داد و ادامه ی راه سنگفرش را گرفت تا به عمارت بزرگی رسیدن .
آنید دست مهسا رو که به بازوش چسبیده بود از خودش جدا کرد و گفت : خانم دستم شکست . چرا مثل کنه به من چسبیدی؟
مهسا : آنید تو واقعا" می خوای اینجا بمونی ؟ اینجا خیلی بزرگه آدم و یاد این قلعه های قدیمی تو فیلما میندازه . من میترسم اگه دستت و ول کنم گم شم اینجا.
آنید : دیوونه نباید نشون بدی که ترسیدی . باید خیلی مقتدر راه بری تا همه ازت حساب ببرن .
زنی حدودا" سی ساله جلو اومد و سلام کرد .
زن : سلام شما آنید هستید ؟
آنید : سلام . بله من آنیدم . شما ؟
زن : من معرف شما به خانم هستم . کتایون خانم سفارشتون و به من کردن . منم شما رو به خانم معرفی کردم . راستی من فخری هستم . لطفا" دنبال من بیاید .
دختر ها بدون هیچ حرفی به دنبال فخری به راه افتادند. تو راهرویی که سمت چپ بود پیچیدن و جلوی در سوم ایستادن . فخری به در زد و پس از کسب اجازه وارد شد . منظره ی اتاق نشان میداد که اینجا اتاق کاره . اتاقی بزرگ با پنجره های بزرگ و سراسری میز کاری در ته اتاق دیده میشد به فاصله از میز مبل هایی چیده بودند که نشان میداد برای مراجعین آنجا ست . در پشت میز صندلی بزرگی دیده می شد که
کسی روش نشسته بود اما چهره ی اون شخص به خاطر نوری که از پنجره های پشت میز به اتاق میتابید قابل تشخیص نبود .
صدایی سرد و رسا گفت : بیاید جلو تر .
فخری چند قدم جلو رفت و ایستاد .
فخری : خانم ایشون پرستاری هستن که تعریفشون و کردم .
خانم : مرسی . فخری تو میتونی بری .
فخری تعظیم کوتاهی کرد و. از در خارج شد.
خانم : بیاید جلو . می تونید بشینید .
دخترها خیلی آروم جلو رفتند و به اولین مبلی که رسیدن نشستن .
خانم : اونجا نه بیاید نزدیکتر میخوام خوب ببینمتون .
دخترها از جا بلند شدن تا برن روی یه مبل نزدیک میز بنشینن . مهسا نجوا کنان گفت : آنید نگاه کن ببین آدم باشه . پوزه ای چیزی نداشته باشه . مثل گرگ قصه ی شنل قرمزی حرف میزنه نکنه یه هو بپره رومون مارو قورت بده ؟
آنید : هیس آروم الان میشنوه سه میشه .
خانم : شما چی دارید بهم میگید ؟
آنید : چیزی نیست خانم . فقط فضای اینجا و نوری که از پنجره ها میاد اجازه نمیده که کسی که از در وارد میشه بتونه چهره ی شخصی و که پشت میز نشسته رو ببینه .
خانم سری تکان داد و گفت : درسته اینجا اتاق پر نوریه اما جای میز طوریه که نور زیادی از پشتش میاد . خوب خانم ها شما هر دو می خواید اینجا کار کنید ؟
آنید : نه خانم فقط من می خوام کار کنم . ایشون دوسته منه.
خانم ابرویی بالا انداخت و گفت : و چرا ایشون با شما اومدن ؟
مهسا آروم در گوش آنید گفت : الهی بمیری آنید گفتم من نیام . الان عصبانی میشه طلسمم میکنه .
آنید هم آروم و زمزمه وار گفت : یه دقیقه ساکت شو تو .
آنید : من ازش خواستم بیاد تا تنها نباشم . راستش من تعریف شما و اینجا رو زیاد شنیدم . اما خوب آدم نمیتونه همین جوری فقط از روی تعریف دیگران به کسی اطمینان کنه . همون جوری که شما به هر کسی اعتماد نمی کنید و تا نشناسینش رو حرفش حساب نمیکنید . الانم صفحه ی حوادث روزنامه ها پره شده از اتفاقهای باور نکردنی و ترسناک . یکم به ما حق بدید که محتاط باشیم .
خانم رو میز خم شد و دستش و تکیه گاه بدنش قرار داد و با دقت به دو دختر خیره شد . از این فاصله چهره ی زن و میشد دید . تعریف کلی که تو نگاه اول تو ذهن بیننده نقش میبست این بود که زنی که روبه روی آنها قرار داره باید تو جوونی بسیار زیبا بوده باشه . چرا که هنوز آثار زیبایی تو چهره اش کاملا" مشهود بود و گذر زمان از جاذبه ی آن نکاسته بود .
خانم : خوب بگو ببینم چرا می خوای اینجا کار کنی ؟ مطمئنا" شنیدی که من خوش اخلاق نیستم درسته ؟ من خیلی حساسم وانتظار دارم اطرافیانم خیلی منظم و مرتب و کامل باشن کمتر کسی پیدا میشه که بتونه کارایی که من ازش میخوام و انجام بده و مطابق میل من باشه .
آنید : من اینجا اومدم چون به این کار نیاز دارم . نمی خوام دروغ بگم من خیلی مرتب نیستم کاملم نیستم اما شما میتونید به من بگید آدم کامل کیه ؟ من سر به هوام اما بهتون قول میدم که اگه به من یه فرصت بدید با تمام وجود همه ی سعیمو میکنم که همون جوری که شما می خواید رفتار کنم . برای اینکه این کارو بهم بدید حاظرم هر کاری انجام بدم .
خانم به قیافه ی مصمم آنید نگاهی کرد و تو اون جسارت انجام هر کاری و دید . برق نگاه دختر اون و به یاد جوونی خودش می انداخت .
خانم : تو دختر جالبی هستی و جسارت زیادی داری دلم میخواد یه فرصت بهت بدم اما باید بدونی که من زیاد با گذشت نیستم . حقوق خوبی بهت میدم اما اگه کار اشتباهی انجام بدی تنبیه میشی . موافقی؟
برق شیطنت در نگاه پیره زن نمایان بود . با چشم به آنید اشاره کرد که (( خوب حالا چی میگی ؟ ))
آنید : من موافقم فقط یه چیزی . من دانشجو هستم و باید چند ساعت در هفته سر کلاس باشم و ...
خانم :آه این مشکل بزرگیه چون من یه پرستار تمام وقت می خوام که شب و روز پیشم باشه . آه ... حالا چی کار کنیم .
خانم نگاهی به چهره ی دخترک انداخت و با لبخندی زیبا گفت : نمی دونم چرا امروز اینقدر مهربون و سخاوتمندم من معمولا" این جوری نیستم پرستارای قبلی یه هفته هم دووم نمیاوردن و میرفتن اما خوب نمیشه اینم انکار کرد که هیچ کدوم مثل تو صادق و با انگیزه نبودن . خوب شاید بشه یه کاری کرد .
ساعت کلاسهات و برام بنویس . اشکالی نداره میتونی سر کلاسهات بری اما در ساعات دیگه باید تماما" در اختیار من باشی و مطابق قانون این خونه رفتار کنی .
آنید که خیلی خوشحال شده بود گفت : ممنون خانم خیلی ازتون متشکرم که این شانس و به من دادید . فقط ... یه چیز دیگه میتونم بپرسم .
خانم با سر جواب مثبت داد .
آنید : ببخشید که این سوال و میپرسم اما شما ظاهرتون خیلی سر حاله و به نظر نمیاد مشکل خاصی داشته باشید ووو ... خوب من نمیفهمم شما چه نیازی به پرستار دارید؟
خانم نگاهی همراه با لبخند به آنید انداخت و گفت :آفرین پیداست که دختر دقیقی هستی هیچ کس این سوال و نپرسیده بود همه فکر میکنن به خاطر مریضیم پرستار نیاز دارم اما من هنوز قادرم تمام کارهام و خودم انجام بدم .
خانم پس از مکث کوتاهی ادامه داد : دلیل اصلی که من دنبال پرستار میگردم اینه که من نیاز به یه همدم دارم کسی که تو این خونه کنارم باشه . از وقتی بچه هام رفتن من حسابی تنها شدم . اما اون موقع شوهرم بود اما وقتی اونم تنهام گذاشت دیگه کسی و ندارم . این خونه برام یکنواخت و خسته کننده شده زندگی دیگه اینجا جریان نداره هیچ چیزی شادم نمیکنه . اگه این جوری پیش بره دچاره افسردگی شدیدی میشم من به توصیه ی پزشکم دنبال پرستار بودم تا حال و هوای من و عوض کنه .
حالا فهمیدی چرا پرستار میخوام وچرا قبلیها رو اخراج کردم؟ اونا تنها کاری که میکردن و بلد بودن این بود که داروهامو سر وقت بدن و مواظب باشن مرتب غذای مقوی بخورم .
آنید : بله خانم متوجه ام . من تمام سعی مو میکنم که همون چیزی باشم که شما می خوایید . من از کی میتونم کارمو شروع کنم خانم ؟
خانم : من اسمم طراوته اگر چه این اسم دیگه به چهرم نمیاد اما یک روز برازنده ی صورتم بود .
خانم نگاهی به دور دستها کرد و تو خاطرات جوونیش غرق شد .
آنید : این اسم هنوزم برازنده ی صورت زیباتونه .
تراوت : ممنونم از تعریفت . تو میتونی کارتو از فردا شروع کنی فقط وسایلتم بیار . الانم مرخصی فردا میبینمت . خدانگهدار .
دخترها از جاشون بلند شدند و پس از خداحافظی اونجا رو ترک کردن .
مهسا : دیوونه تو هیچ معلومه چته ؟ این چیزا چی بود که میگفتی . من که هر لحظه منتظر بودم که ما رو با اردنگی از خونه پرت کنن بیرون . حالا وسط این هیری ویری تو راستگو شدی ؟ اگه به خاطر این حرفات قبولت نمی کرد چی ؟ یه ماه و نیم گشتی تا اینجا رو پیدا کردی حالا میخواستی مثل آب خوردن از دستش بدی ؟
آنید : درسته که خیلی زحمت کشیدم تا اینجا رو پیدا کردم اما نباید برای بدست آوردنش دروغ میگفتم . اگه بهم اعتماد نمی کرد بهم کار نمیداد خانم .
مهسا : آره جون خودت . این چیزا چی بود در مورد صفحه حوادث گفتی ؟ زنه فکر کرد ما اون و با این قاتلای زنجیره ای عوضی گرفتیم .
آنید : من که حرف بدی نزدم .خودتو چی میگی از ترس مثل کنه بهم چسبیده بودی و می گفتی جادوگره و طلسمت میکنه . تازه جلو خانمه بر میگرده میگه مثل گرگ شنل قرمزی حرف میزنه . نمیگی من خندم میگیره تو رو خانم میخندم بعد اینا فکر میکنن دو تا خل و چل اومدن خونشون ؟
مهسا : اما خداییش عجب خونه ای داشت. ای کاش یه پسر خوشتیپ جذابم داشت من میرفتم زنش میشدم .
آنید .: خاک برسرت همش به فکر شوهری .از طراوت که گذشت چون همه ی بچه هاش ازدواج کردن اما نگاه به اون یارو کن قیافه داره ها .
مهسا نگاهش و به سمتی که آنید اشاره کرده بود کشید . دو پسر با قد بلند و هیکلی که پیدا بود بدنسازی کار کرده اند وقیافه ای جذاب کنار یه ماشین ایستاده و مشغول صحبت بودند .
مهسا : وای اینا رو راست میگی عجب تیکه هایی هستن . لباساشون و چه خوشتیپن . تو همیشه چشمات موردای توپ و میبینه .
آنید : آره اون چشم و ابرو مشکیه رو چه چشمایی داره .
مهسا : تو هم که کف چشم و ابرو مشکی هستی . بابا یه نگاه به اون بوره بنداز چقدر موهاش خوشگله.
آنید : آره اونم بدک نیست .
مهسا : دختر چه جوریاست که تو چشمات اینقده تیزه و همه رو میبینی اما به کسی پا نمیدی؟ یه جورایی فکر میکنم هیزی اما تو اینش موندم که چرا وقتی یکی پا پیش میزاره تو اکی نمیدی؟
آنید : عزیزم کی گفته که فقط پسرا و مردا میتونن چشم چرون باشن ؟ من خودم به شخصه از هر پسر خوشتیپی که میبینم خوشم میاد حالا ممکنه تو یه ساعت من ده تا پسر ببینم که از تیپ و قیافشون خوشم بیاد . حالا باید برم با هر ده تاشون دوست بشم یا ازدواج کنم ؟
مهسا : من که نگفتم با هر ده تا دوست شو میگم چرا لااقل با یکیشون دوست نمیشی؟
آنید : تو هم مخت عیب داره ها . همه چی که قیافه نیست . یکی قیافه داره اخلاق نداره . اخلاق داره تربیت نداره تربیت داره شعور نداره شعور داره اما حس خوبی بهت نمیده . اینه که بهتره آدم فقط در حد دیدن بهشون توجه کنه نه بیشتر .
مهسا : این که نمیشه تا کی آخه این جوری ؟ تو که یه روزی باید ازدواج کنی . ندیده و نشناخته که نمیشه.
آنید : منم همینو میگم . آدمی که تو خیابون پیدا بشه همون پیدا نشه بهتره کسی که تو خیابون دنبال آدم زندگیشه مفت گرونه . بعدشم تو ازدواج کن من که از این غلطا نمیکنم .
مهسا : یعنی چی ؟ آنید یعنی تو تا حالا از کسی خوشت نیومده؟
آنید : من کی گفتم از کسی خوشم نیومده ؟ من بلا استثنا از همه ی برادران گرامی خوشم میاد .
مهسا : لوس نشو من دیدم که تو دانشگاه به کسی محل نمیزاری . درسته که با همه خوبی . اما فقط در حد دانشگاست . با همه ی پسرا مثل دخترای دورو برت رفتار میکنی .
آنید :چون من فرقی بین دختر و پسر نمیبینم . با همه خوبم اما اگه ببینم یکی ظرفیت این رفتارم و نداره یا از خوبی من برداشت بدی میکنه دیگه اون طرف و نادیده میگیرم و همون رفتاری و میکنم که اون انتظار داره مثل یه دختر آدم نمون میشم که تو زندگیش با هیچ مردی حرف نزده و توجهی بهش نمیکنم .
این جوری میشه بی سر خر زندگی کرد . بیا زودتر بریم خوابگاه باید وسایلمو جمع کنم .
مهسا: آنید باباتو چی کار میکنی ؟ فکر نمیکنم خوشش بیاد دخترش تو خونه ی کسی کار کنه ؟
آنید کمی فکر کرد و گفت : بی خیال بابا فعلا" چیزی بهش نمیگم . بعدم طوری حرف میزنی انگار قراره من برم کلفتی . بیا بریم بابا .

دخترها تو خوابگاه دور تا دور هم نشسته بودن وتخمه میشکستن و آنید و مهسا با آب و تاب ماجرای رفتن به خونه ی خانم احتشام و برای اونها تعریف می کردن. الناز که حسابی تو جو تعریفهای آنید بود و از استرس و هیجان تند تند تخمه میشکست گفت: وای آنید من می گم نرو حالا استاد یه پیشنهادی داد توی خر حتما" باید عمل کنی؟؟؟؟
آنید: معلومه که باید عمل کنم. اگه قرار باشه هیچکی به حرفها و توصیه های اساتید گوش نده هیچکی کار یاد نمیگیره. حالا که موقعیتش جور شده کارامو عملی یاد بگیرم عمرا" از دستش نمیدم. همین کارا رو می کنیم ما دخترا که پیشرفت نمیکنیم دیگه. هر چی کار عملیه مال آقایونه. حرف ماماری و ساختمون میشه آقایون میگن زن جماعت که نمیتونه بره بالا ساختمون و با عمله بنا بحث کنه. سر جراحی و پزشکی میشه میگن زنا دل نازکن دلشون نمیاد شکم ملت و سفره کنن. کار کشاورزی و باغ میشه میگن زنا از پس یه باغچه بیل زدن بر نمیان حالا می خوان نظر کارشناسی بدن برای باغات؟؟؟ همین ما خانم ها هستیم که این اجازه رو به آقایون می دیم که رو سرمون هوار شن و ازمون کولی بگیرن. همین تیتیش بازی خانم هاست که این باور و به آقایون داده که ماها کار بلد نیستیم. من یکی که کوتاه نمیام این مردا کار و رشته امو از چنگم در بیارن و بعد پوزش و به خودم بدن و من و ریز ببینن.
درسا: ببینم تو به همه چی فکر کردی؟؟؟؟؟
آنید: آره.
مریم: به اینم فکر کردی با خوابگاه می خوای چیکار کنی؟؟؟؟
آنید: معلومه ولسش میکنم. اول ترم که بهمون گفتن نمیتونیم از خوابگاه دانشگاه استفاده کنیم و باید بریم خوابگاه خصوصی چقدر عصبانی شدم و حرص خوردم.
مهسا: بله چون تو اون خوابگاه می تونستی تا 10 دقیقه قبل کلاسا بخوابی و به محض بیدار شدن تو دانشگاه بودی.
آنید: خوب من تنبلم حوصله ی پیاده روی ندارم.
مهسا: نه که این خوابگاه خیلی پیاده روی داره؟؟؟ همش یه کوچه با دانشگاه راهه.
آنید: یه کوچه یا یه خیابون در هر حال باید زود بیدار بشیم. خوبی اینجا اینه که چون خصوصیه اگه بخوام الان از خوابگاه برم کسی جلومو نمیگیره فقط باید اجاره ی این ماه و کامل بدم. ودیعه ای هم که دادم تا دو ماه دیگه دستشون میمونه. منم که الان به اون پول نباز ندارم.
درسا: آنید بعدن به بابات چی میگی؟؟؟ اگه فهمید؟؟؟
آنید همون جور که از جاش بلند میشد و می پرید رو تختش گفت: فکر بعدن و بعدن که اومد میکنم.




آنید ...آنید بیدار شو دیرت میشه ها ...
آنید : ولم کن مهسا بزار بخوابم دارم یه خواب خوب میبینم .
مهسا : نمیشه باید پاشی دیر شد .
آنید غلتی زد و بالشت وروی گوشهاش گذاشت که صدای مهسا رو نشنوه .اما مهسا که سماجت خاصی تو بیدار کردن اون داشت با تمام توان بالشت و از سرش کشید و به گوشه ای پرت کرد و فریاد زد : آنید پاشو امروز اولین روز کارته میخوای از الان نشون بدی تنبل و بی انضباطی؟
آنید مثل جت از جا پرید و روی تخت نشست : وای ساعت چنده ؟ دیرم شد اصلا" یادم نبود .خدا جون از اینجا تا خونه ی اونا دو ساعت و نیم راهه . چرا زود تر بیدارم نکردی؟
مهسا دستی به کمر زدو گفت : به خانم طلبکارن . یه ساعته که واسه بیداری سرکار حنجرمو دارم پاره میکنم . تازه به زور بیدار شدی میگی چرا زودتر بیدارت نکردم ؟ زود با ش حاضر شو من وسایلتو آماده میکنم .
آنید ظرف ده دقیقه آماده شد و به لطف مهسا وسایلش هم جمع و مرتب کنار در به منتظرش بودن .
آنید : مرسی مهسا جون دستت درد نکنه هفته ی دیگه سر کلاسا میبینمت . چه خوبه این هفته تعطیلیم . بوس بوس . فعلا" خداحافظ.
دو ساعت بعد آنید جلوی در آهنی منزل احتشام بود . زنگ در و فشرد . در بدون هیچ پرسشی باز شد . آنید وارد باغ شد کمی جلو تر پیرمرد دیروزی و دید . جلو رفت و سلام کرد .
آنید : سلام عمو جون خوبید ؟ خسته نباشید . من آنید هستم اومدم که از امروز پرستار خانم احتشام باشم .
پیره مرد : علیک سلام عمو جون منم جوادم . خوشحالم که کارو گرفتی امیدوارم بتونی با خانم کنار بیای.
آنید : خانم که خیلی ماهه . یعنی دیروز که خیلی ماه بود .
عمو جواد : خدا رو شکر . پرستارای قبلی میگفتن خانم مثل جادوگراست .
آنید یاد حرف مهسا افتاد .به زور سعی کرد جلوی خند هاش و بگیره : نزنید این حرف و گناه داره . عمو جواد من دیگه برم خیلی دیر اومدم فعلا" .
عمو جواد : خدا به همرات دخترم .
آنید بقیه ی راه و تا ساختمان دویید . از در که وارد شد فخری خانم جلو اومد و گفت : آنید خانم دیر کردید خانم خیلی وقته که منتظرتونه .
آنید : الان کجان ؟
فخری: تو اتاقشون گفتن تا رسیدید ببرمتون خدمتشون.
آنید : باشه بریم .
آنید دنبال فخری راه افتاد .
آنید : خانم طبقه ی پایین زندگی میکنن ؟
فخری: بله ایشون قبلا" تو یکی از اتاقهای بالا ساکن بودن اما از وقتی که پا درد گرفتن اومدن طبقه ی پایین .
آنید : این خونه خیلی بزرگه آدم توش گم میشه چقدرم راهرو و اتاق داره یه ساعت طول میکشه تا از این ور بری اون ور خونه .
فخری لبخند زنان گفت : عادت میکنید آنید خانم ما همه اولش همین حس و داشتیم اما کم کم زیر و بم خونه رو یاد گرفتیم .
بفرمایید اینجام اتاق خانمه .
فخری در اتاقی را نشان داد و بعد از زدن چند ضربه به در و کسب اجازه وارد شد آنید هم به دنبال او .
فخری: خانم، آنید خانم تشریف آوردن .
خانم : مرسی فخری تو میتونی بری. کارت داشتم صدات میکنم .
آنید : سلام خانم صبحتون بخیر.
خانم : ظهرت بخیر . الان ساعت 11 ست دیگه نمیشه گفت صبحه .
آنید سری به زیر انداخت و با شرمساری گفت : ببخشید خانم اصلا" حواسم نبود .آخه من عادت به زود بیدار شدن ندارم واسه همینم هیچ وقت کلاسای ساعت 8 رو نمیگیرم . از امروز سعی میکنم که درست شم .
خانم با صدای بلندی خندید .
خانم : تو دختر رکی هستی هر چی به ذهنت اومد سریع میگی . فکر نکردی اگه اینو همین اول به من بگی ممکنه به خاطر تنبلی اخراجت کنم ؟
آنید زیر لب با خود گفت : ای دختره ی خنگ چقدر مهسا گفت جلو زبونت و بگیر تا زرتی همه چی نپره از توش بیرون حالا اگه تو کمتر از 10 دقیقه اخراج بشم چی ؟ چه سابقه ی کاری درخشانی 10 دقیقه پرستار بودم .
خانم : من شنیدم چی گفتی . نترس اخراجت نمیکنم این بار میبخشمت .
آنید که دهانش باز مانده بود از تعجب قدرت حرف زدن نداشت .
خانم : این و یادت باشه که من گوشای خیلی تیزی دارم که پیری هم روش اثر نذاشته پس دیگه زیر زبونی چیزی نگو .
فعلا" بروتا فخری اتاقتو نشونت بده برای ناهار میبینمت . ناهار ساعت 1 سرو میشه .مرخصی .
آنید سری تکان دادو از اتاق خارج شد .
آنید : آخه این چه جور پیر شدنیه گوشاش که تیزه از خوشگلی هم دست دخترای 14 ساله رو از پشت بسته . بابا من پیر تر از اونم .
در سالن اصلی فخری را دید و صدایش کرد .
آنید : فخری خانم ببخشید میشه لطفا" اتاق من و نشونم بدید تا وسایلمو جابه جا کنم ممنون میشم .
فخری : بله خانم دنبال من بیاید .
فخری از پله ها بالا رفت . به سمت چپ پیچید و در اتاقی را باز کرد . اتاق بزرگی بود با وسایل کامل و حمام و توالت . یک تخت دو نفره ی بزرگ در وسط اتاق قرار داشت به همراه پا تختی و میز توالت و یک کتابخانه ی کوچک و تلویزیون .
آنید : فخری خانم چرا تختش دو نفرست ؟ مگه غیر از من کسه دیگه ای هم تو این اتاق میاد؟
فخری: نه خانم این خونه همه ی اتاقاش تختای دو نفره داره خانم معتقدن که این تختا راحتترن .
آنید سری جنباند و زیر لب گفت : چه عقایدی آدم مشکوک میشه. اگه مهسا این اتاق و ببینه سکته میکنه . طفلکی بچه ها که مجبورن تو خوابگاه بمونن . خونه ی مام بزرگه اما اینجا دیگه غیر طبیعیه .
فخری : خانم برای ناهار صداتون کنم ؟
آنید : نه خودم میام فقط بگید کجاست ؟
فخری : طبقه ی پایین سالن سمت راست . با من دیگه کاری ندارید خانم ؟
آنید : نه دستتون درد نکنه شما میتونید برید .
پس از رفتن فخری خانم آنید چرخی در اتاق زد و همه جای اتاق را بازرسی کرد بعد از اینکه مطمئن شد هیچ چیز مشکوک و مخفی در اتاق نیست رضایت داد و وسایلش را در کمد چید .
آنید خیلی دلش می خواست که همین الان از اتاق خارج شود و کل ساختمان را زیرو رو کند . این خانه ی بزرگ با اتاقهای متعدد برای او همچون اتاق اسرار میماند و چون ذاتا" دختر کم طاقتی بود نمی توانست
ماندن در اتاق تا ساعت معینی را تحمل کند اما به هر ترتیبی که بود جلوی خودش را گرفت نمی خواست در روز اول دختر فضولی جلوه کند .
پنج دقیقه مانده به یک از اتاق خارج شد . پشت در اتاق ایستاد و با گیجی به چپ و راست نگاه کرد .
" من اومدنی از کجا رد شدم . وای آنید چقدر خنگی . چرا تو انقدر فضولی این درو دیوارو که ازت نمیگیرن همین جا هست هر وقت خواستی میتونی نگاش کنی . این قدر محو تماشای دورو برم بودم که اصلا" نفهمیدم از کدوم راه اومدیم . حالا از کجا برگردم ؟ بیا شانسی راه و پیدا کنیم . "
آنید چشماش و بست و چرخی دور خودش زد و بعد ایستاد و چند قدم به جلو رفت و محکم به جسم سفتی خورد . چشسمهاش و باز کرد و همونطور که با دست دماغش و میمالید تا از دردش کم بشه به جسمی که با اون برخورد کرده بود نگاه کرد جسم سفت چیزی جز در اتاقش نبود .
" اه دیوونه زیاد چرخیدی دوباره برگشتی سر جای اولت . این بار یه دور بیشتر نمیچرخی . "
آنید دوباره چشمهاش و بست و چرخی زد و دو قدم به جلو رفت از ترس این که نکنه باز به در برخورد کنه دستاش و چند سانتی جلو تر از خودش گرفت . وقتی مطمئن شد چیزی جلوش نیست چشم باز کرد . تو راهروی سمت چپ بود یکم جلو رفت و به سمت راست پیچید باز هم جلوتر رفت .

خانم احتشام به ساعت دیواری نگاهی انداخت . ساعت یک و ده دقیقه رو نشون میداد .
خانم : فخری برو ببین این دختره کجاست . خدای من اون خیلی وقت نشناسه من بهش اعلام کردم که ناهار ساعت یک شروع میشه اما بازم دیر کرده از الان داره این کاراشو شروع میکنه .
فخری چشمی گفت و به قصد خارج شدن از سالن به طرف خروجی رفت به خروجی نرسیده بود که آنید و دید .
آنید با صورت سرخ وارد سالن شد و با صدای بلند سلام و عذر خواهی کرد .
آنید : سلام . خانم احتشام من و ببخشید اصلا" قصد دیر کردن نداشتم .
خانم : اما دیر کردی و بار اولتم نیست .
آنید سرش و پایین انداخت وآروم با صدایی مظلوم گفت : اما این بار واقعا" تقصیر من نبود من زود تر از یک از اتاق اومدم بیرون اما نمیدونستم چه جوری بیام اینجا از هر راهی که میرفتم یا میرسیدم به در یه اتاق یا میخوردم به پنجره الانم که اینجام مجبور شدم از پله هایی که روی تراس بود استفاده کنم و و از در ورودی بیام تا بتونم اینجا رو پیدا کنم .
خانم احتشام که با حرفهای آنید خیلی سرگرم شده بود لبخندی از سر رضایت رو لبش نشست و گفت : این بار و میبخشم اما سعی کن زود راه ها رو یاد بگیری چون من اصلا" تحمل انتظار کشیدن و ندارم .
آنید چشمی گفت و سر میز نشست .
خانم : این خونه رو پدر شوهر مرحومم ساخته . اون خدا بیامرز علاقه ی زیادی به معما داشت واسه همین این خونه رو اینقدر پیچ در پیچ ساخته منم حتی گاهی وقتا گم میشدم .
آنید : خانم اینجا چرا اینقدر بزرگه ؟ مگه شما چند نفرید که نیاز به یه همچین خونه ای داشته باشید ؟
خانم از این همه سادگی دخترک با صدای بلند خندید و پس از اینکه آرام گرفت گفت : مثله اینکه تو هیچی از زندگی اشراف نمیدونی .
آدما هر چی پولدار تر باشن دوست دارن مال ثروتشون و بیشتر نشون بدن واسه همینه که یکی میره آخرین مدل ماشین ومیخره یکی هم یه خونه ی بزرگ میسازه خلاصه با کارها و چیزای مختلف سعی میکنن نشون بدن که از بقیه ثروتمند تر و قدرتمند ترن . آقای احتشام بزرگم با ساختن این عمارت بزرگ نشون داد که از همه ی دوستان وآشنایانش پولدارتره این جوری همه ازش حساب میبردن .
آنید که مبهوت حرفهای خانم احتشام بود با دهانی باز از تعجب گفت : اینجا آدمو یاد قصر هزارو یک شب میندازه .
خانم مطمئنید که تو یکی از اتاقای اینجا غولی اژدهایی دیو هفت سری زندانی نکردید؟
خانم در حالی که میخندید در میان خنده گفت : نمیدونم شایدم باشه من که هیچ وقت وقتشو نداشتم که به همه ی اتاقا سر بزنم اگه تو دوست داری میتونی بری دنبال اینایی که گفتی تو اتاقا بگردی .
آنید که به شدت ذوق زده شده بود و احساس دختر بچه ای راداشت که در یک مغازه ی اسباب بازی فروشی بزرگترین عروسک را به او پیشکش کرده باشند با هیجان گفت : جدی خانم من میتونم کل عمارت و بگردم ؟ یعنی این اجازه رو دارم ؟
خانم که شادی کودکانه را در چهره ی دخترک میدید با لبخند و رضایت گفت : البته اگه این کار شادت میکنه میتونی انجامش بدی.
آنید : وای خانم احتشام شما خیلی ماهید .
با شوق از جا بلند شد و بوسه ای بر گونه ی خانم احتشام نشاند .
خانم احتشام که رضایت در چشمانش موج میزد اخمی ساختگی کرد و با دست آنید و از خودش جدا کرد و گفت : بسه دیگه خودت و لوس نکن اینقدم احساساتی نشو .
کمی مکث کرد و بار دیگه ادامه داد : میتونی منو طراوت صدا کنی دلم برای اسمم تنگ شده . خسته شدم از اینکه همه منو خانم یا خانم احتشام صدا کنن .
آنید که روی صندلی خودش پشت میز قرار میگرفت مطیعانه گفت: چشم طراوت جون هر چی شما بگید .
خانم نگاهی به آنید که داشت با اشتها غذا میخورد کرد و با خودش گفت : این دختر چقدر شاده . این همون کسیه که میتونه به این خونه روح زندگی و بر گردونه . هنوز نیومده من و یاد روزای جونیم انداخته احساس میکنم ده سال جوونتر شدم و میتونم پا به پای این دختر شادی کنم ."
 
ارسال نظر برای این مطلب

کد امنیتی رفرش
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    دوست دارید بیشتر چه مطالبی در سایت قرار بگیره؟
    آمار سایت
  • کل مطالب : 4105
  • کل نظرات : 26
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 107
  • آی پی امروز : 250
  • آی پی دیروز : 211
  • بازدید امروز : 1,124
  • باردید دیروز : 505
  • گوگل امروز : 8
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 3,859
  • بازدید ماه : 9,222
  • بازدید سال : 95,732
  • بازدید کلی : 20,084,259